داستان های جذاب و رمان های عاشقانه-پيچك

هیچگاه برای تازه شدن دیر نیست

رمان انتقام ما

نگاهم رو به سقف دوخته بودم و گوشه لبم رو می جویدم. با حرف هایی که درباره شروین شنیده بودم می خواستم همین الان شروین رو بکشم!
دوباره اون چیزایی که هونام دیشب بهم گفت یادم اومد: «وقتی از اتاق اومدم بیرون، شروین هم از اتاق اومد بیرون و یقم رو گرفت و گفت: " معنی اون حرفا چی بود؟ "نیشخند بهش زدم و گفتم: "ببخشید که من خواهر شما رو سرکار گذاشتم! منو بگو که می خواستم ازش خواستگاری کنم. "اونم بهم خندید و گفت:" اگه بابام هم می ذاشت من نمی ذاشتم با تو جوجو فکلی ازدواج کنه! "حوصله کل کل باهاش رو نداشتم. یقمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم تو دفتر کارم. همون موقع شکیبا و باباش اومدن تو اتاق و کلی چرت و پرت گفتن و دلیل آوردن و کلی منو توجیح کردن. اما من نمی خواستم دیگه تو اون شرکت کار کنم. استعفا دادم و از اونجا رفتم. بعد از اون شروین منو تعقیب می کرد و اذیتم می کرد و بعضی وقت ها هم می گفت باید با شکیبا ازدواج کنم! نمی دونستم چش بود. اما یه روز دیدم خود شکیبا اومد دم خونمون. کلی معذرت خواهی کرد و گفت که چرا شروین و باباش اصرار داشتن اون با من ازدواج کنه... شکیبا معتاد بود. شیشه می کشید. تو مدتی که ندیده بودمش هم بدتر شده بود. زیر چشاش کبود بود و لباش سفید. رنگش پریده بود و انگار یه دفعه ده-پونزده کیلو لاغر شده بود.
خیلی اصرار کرد که اونو ببخشم و گفت که باباش برای اینکه اونو بیش از حد آزاد گذاشته بود به این روز افتاده بود. کلی گریه کرد. کلی درد و دل کرد. آخر سر هم با چشمای گریون از خونه رفت بیرون. مامانم هر چی پرسید این کیه جوابش رو ندادم. دلم براش می سوخت. باباش برای اینکه از شرش خلاص بشه می خواست منو با اون بفرسته خارج از کشور و بعد یه کاری کنه من اونجا آواره بشم و دخترش مثلاً بره عشق و حال!
شروین دوباره مزاحمم می شد. چند بار هم تهدید کرد که اگه نرم خواستگاری خواهرش یه بلایی سرم می آره... اما گذشت و چهار – پنج سالی ازش خبری نشد... فکر کردم از دستش خلاص شدم. تا اینکه دوباره پارسال دیدمش. فکر کردم مثل دفعه پیش خسته می شه و می ره. اما زهی خیال باطل، این تازه اول بدبختی بود.
گذشت و رسید به چند ماه پیش. داشتم از خونه آرش اینا بر می گشتم که یه دفعه دیدم یکی داره برام بوق می زنه. از آینه نگاه کردم و دیدم شروینه. سعی کردم از فرعی بزنم و از دستش فرار کنم اما کنه تر از این حرفا بود. که یه دفعه تو یه ورود ممنوع من زودتر جنبید و از جلو یه ماشین زدم و رفتم. اما تو آینه دیدم که اون با ماشین تصادف کرد و راننده اون ماشین کسی نبود جز تو ...!»
مشتم رو کوبوندم به دیوار و از جام بلند شدم. به گوشیم نگاه انداختم. به به. چند تا میس کال داشتم؟؟؟! همش هم یاسمن بود. زنگ زدم بهش.
زود گوشی رو برداشت و گفت: - وای آهو بردار دیگه. خونه چرا اینجوریه؟
- از پریز کشیدم بیرون. گوشی هم سایلنت بود... حالا مگه چی شده؟
- دیوونه... بدو بیا بیمارستان (...) . هیوا رو بردن اتاق عمل... داره مامان می شه!
خندیدم و گفتم: - ای جانم. الان میام زن دایی.
- زهر مار. منو انقدر پیر نکن. تازه هنوز نه به باره و نه به داره.
- هه هه. خندیدم. اون رهامی که من دیدم تو رو از چنگ مامانت اینا در می اره. حالا می بینی.
- خدا از دهنت بشنوه. این مامان ما پاشو کرده تو یه کفش که باید با خواهر زاده گرامیش ازدواج کنیم تا بین خانواده ها صلح و آشتی به وجود بیاد.
- آره. رهام هم گذاشت. حالا بیخیال این حرفا... گفتی کدوم بیمارستان؟
- (...)
- خیلی خب می دونم کجاست. الان راه می افتم!
گوشی رو قطع کردم و حاضر شدم و راه افتادم. چهل دقیقه ای طول کشید تا رسیدم. رفتم کلی خرت و پرت هم خریدم. رفتم سمت در اصلی بیمارستان. سریع پله ها رو بالا رفتم.
یاسمن رو دیدم که از یه اتاق اومد بیرون.
رفتم طرفش که گفت: - کجایی تو پس؟ برو تو اتاق.
رفتم تو اتاق. همه بودن. با همه سلا و احوال پرسی کردم. پارسا با ذوق با بچه بازی می کرد و هراز گاهی با دستمال پیشانی هیوا رو خشک می کرد.
رفتم سمت بچه و گفتم: - مبارک باشه مامان و باباش... حالا اسمش چی هست؟
پارسا - به خاطر هیوا می خوام اسمش رو بزارم هیما.
- هیما که اسم دخترونس.
عرشیا - خب عزیز من اینم دختره دیگه.
- اِ...من فکر کردم پسره!
رهام گفت: - اگه پسر بود اسمش رو آهو انتخاب می کرد.
فرنوش در حالی که با شیطنت می خندید گفت: - اسمش هم میذاشت هامانی، هومانی چیزی که به آقا هونام نزدیک باشه!
زدم به ساق پاش که آخ بلندی گفت. رهام گفت: - به به چشمم روشن. پس آهو خانم هم بله!
- اِ... زهر مار. نه خیرم این یه چیزی می گه!
رهام - آره...تو که راست می گی!
گوشیم زنگ خورد. خندیدم. عجب حلال زاده ای هم هست.
رهام و پارسا با هم گفتن: - خودشه؟
خندیدم و سر تکون دادم: - بله؟
- سلام آهو خانوم.
- سلام.
رهام - سلام برسون و از طرف من تبریک بگو!
هونام - کی بود؟
- پسر داییمه. سلام می رسونه.
سلامت باشن. سلام منم بهشون برسون...
رو به رهام گفتم: - سلام می رسونن.
هونام - خب راجع به اون حرفی که گفتم فکر کردی؟
- کدوم حرف؟
رهام - ای بابا. چرا انقدر خنگ بازی در می آری؟
هونام خندید و گفت: - این بازم پسرداییت بود؟
- بله... خب می گفتی؟
- من که سوالمو پرسیدم مونده جوابش.
- اِم...خب می دونی راستش تو هم چیزی ... .
رهام گوشی رو از دستم گرفت و همین جور که با هونام سلام و احوال پرسی می کرد از اتاق بیرون رفت. فرنوش با خنده گفت: - پررو تر از رهام دیدی؟
- آره.
- کی؟
- تو.
- وا. چرا؟
پارسا همون جور که صورت هیوا رو نوازش می کرد گفت: - نه بابا بیچاره پررو نیست. فقط یکم زیادی فضول و حاضر جوابه.
تا فرنوش خواست چیزی بگه نشوندمش رو صندلی کنار عرشیا و گفتم: - ای بابا تو چه زود جوش می آری؟
رفتم سمت پنجره و گفتم: - راستی عمه اینا کوشن؟ عمو، بابا و پریا؟
عرشیا - چند دقیقه پیش که اینجا بودن اما یکی به عمو زنگ زد و بعد همگی رفتن.
- کی به بابا زنگ زد؟
پارسا - حدس بزن...!
- ای بابا خب بگید دیگه.
عرشیا - بگو کی برگشته؟
- آنا؟
عرشیا خندید و گفت: - ای بابا. اگه آنا اومده بود که من با کله می رفتم و اینجا نمی شستم.
رفتم تو فکر. خب اگه آنا نباشه شاید خاله شهرزاد باشه. نه اون که تازه اومده بود ایران... شاید فرهاد برگشته بود. نه اون جوری فرنوش هم با عمه اینا میرفت، آخه مگه می شه کسی استقبال برادرش نره؟... برادر... برادر... خشکم زد.
بلند گفتم: - آیدین؟
پارسا - آفرین به این مغز متفکر! خودت فکر کردی یا کسی کمکت کرد؟
- اِه... ولم کن تو ام... جون من آیدین برگشته.
عرشیا - بَلـــــــــــه... الان هم تو فرودگاهه.
صدام از شادی می لرزید: - وای خدا پس من چرا اینجام... پس شما چرا نرفتید... وای بعد از ده سال...!
و با ذوق خندیدم. فرنوش دستمو گرفت و به شوخی گفت: - انگار کارخونه تیتاب رو به نامش کردن.
زدم تو سرش و گفتم: - خر خودتی.
پارسا - بهتره همین جا بمونی. چون بچه ها وقتی یاسمن اومد میرن خونتون، تو هم با اونا برو.
عرشیا - پس تو چی؟
- اینم از اون حرفا بودا. پارسا هیوا رو ول کنه و بیاد خونه ما.
عرشیا سرش رو تکون داد و به رهام که با خنده اومد تو اتاق نگاه کرد.
رهام با خنده می گفت: - نه هونام جان این چه حرفیه. فقط برادرش اومده و باید بریم دیدنش... نه بابا اگه نیومد من خودم می آرمش... اون با من... نه به جون خودم... ایشالا... سلام برسون.... خدافظ.
گوشی رو گرفت طرفم و گفت: - هونام سلام رسوند... همه هاج و واج نگاهش می کردیم که گفت: - می شنوی الحمدالله؟
- تا حالا کسی بهت گفته خیلی پررویی.
- تا دلت بخواد. نصفش رو همین یاسمن گفته.
عرشیا همون جور که می خندید گفت: - تو دیگه نوبرشی... نمی گی یه وقت...
- یه وقت چی؟
- آبرومو بردی رهام از بس که سبک و بی...
خندید و گفت: - شعورم.
با حرص زدم به شیکمش که خندید و گفت: - خودتو بکش. عضله های من آخ نمی گن.
فرنوش - خوبه تو هم...عضله!
- پس چی ؟
دکمه پیرهنش رو باز کرد و شکمش رو نشون داد. همون موقع در اتاق باز شد و یه پرستار اومد تو و با دیدن رهام تو اون وضع شوکه شد و مات و متحیر نگاش کرد: - ای وای ببخشید.
رهام یه نگاه به خودش انداخت و زود دکمه هاشو بست.
صدای خندمون اتاق رو برداشته. بیچاره پرستاره زود رفت بیرون.
یکم خندیدیم که رهام گفت: - هندونه...بسته دیگه. آبروم رفت.
- تا تو باشی آبرو منو نبری.
بیست دقیقه بعد یاسمن اومد. با پارسا و هیوا خدافظی کردیم و از بیمارستان اومدیم بیرون. تو راه تمام فکرم پیش آیدین بود. با اینکه خیلی وقتا اذیتم می کرد و منو مقصر مرگ مامان می دونست، اما خیلی مهربون بود. آیدین ده سال پیش به خاطر زور گویی های مامان بزرگم رفت سوئد و همون جا ادامه تحصیل داد. شش هفت سالی از من بزرگتره. یعنی می شه گفت همسن و سال شروینه. اون جور که خودش می گفت دوست نداشت برگرده ایران. اما نمی دونم چی شده بود که برگشته بود. بالاخره سر هر چیزی برگشته بود اهمیت نداشت. مهم اینه که می تونستم بعد از ده سال دوباره ببینمش!
چون ترافیک بود نزدیک یک ساعت طول کشید که برسیم خونه. زود از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت خونه و آیفون رو زدم.
- کیه؟
- عمه درو باز کن.
- سلام عزیزم بدو بیا بالا.
خندیدم و در رو هل دادم. پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و زنگ رو چند بار زدم یه دفعه یه پسر چهار شونه و قد بلند در رو باز کرد.
داشتم خیره نگاش می کردم که با خنده گفت: - احوال خواهر کوچولو؟
جیغ زدم و پریدم بغلش. خدا می دونست که چه قدر خوشحال بودم. منی که هیچ وقت گریه نمی کردم بغضم ترکید و گریم گرفت.
آیدین چند بار موهامو بوسید و گفت: - گریه نکن عزیزم.
خودمو بیشتر بهش چسبوندم و گفتم: - آیدین... نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود!
نمی دونم چه قدر تو بغلش بودم و چه قدر قربون صدقش رفتم. فقط وقتی دیدم رهام داره مسخرم می کنه و بهم تیکه می ندازه خودمو از بغلش کشیدم بیرون و به رهام گفتم: - پارازیت....همه جا هستی.
خندید و رفت سمت آیدین.

کراوات رو دادم دست فروشنده و گفتم: - همین طوسیه رو می برم.
فروشنده - خانوم اون یشمیه هم قشنگه ها. باید همسرتون استفاده کنن تا بفهمین بهش میاد.
«خواستم بگم گور بابای تو و اون همسر نداشتم»اما گفتم: - بله اما من زیاد ازش خوشم نیومد.
- هر جور مایلید.
کیف پولم رو از کیفم بیرون آوردم که یکی جلوتر از من کارتش رو گرفت سمت فروشنده و گفت: - بفرمایید.
برگشتم و به کسی که کنارم وایستاده بود نگاه کردم. وای خدا این اینجا چی کار می کرد.کیسه رو داد دستم و گفت: - عزیزم دیگه چیزی نمی خوای؟
با اخم نگاهش کردم و از بوتیک بیرون رفتم. اومد دنبالم و گفت: - آهو کجا می ری؟
بهش توجهی نکردم و سرعتم رو بیشتر کردم. دوید و اومد کنارم وایستاد و بازوم رو گرفت و نگهم داشت: - چت شده آهو. چرا اینجوری می کنی؟
- ولم کن.
- تا نگی چی شده ولت نمی کنم.
- ولم کن وگرنه جیغ می زنم.
- می دونی که من از تو لجبازترم... بگو چی شده وگرنه...
- وگرنه چی؟ منو می ترسونی؟ تو فکر کردی کی هستی؟ حیف من که...
نمی خواستم ادامه بدم. خودمو از دستش خلاص کردم و ازش فاصله گرفتم. از تو کیفم یه چک پول پنجاه تومنی درآوردم و گرفتم طرفش.
- این چیه؟چرا همچین می کنی؟
- بگیر اینو. کار دارم باید برم.
- خب این برای چیه؟
- کراوات.
- هه... مهمون من. راستی برای کی خریدیش؟ برای من؟
روبروم وایستاده بود. چه خوب بود همون کاری که با آریا انجام دادم رو روی اونم امتحان کنم. الحمدالله کفشمم پاشنه دار بود. با پاشنه زدم به ساق پاش که آخ بلندی گفت و خم شد و پایش رو گرفت.
پول رو انداختم جلوش و گفتم: - سعی کن گم شی و بری پی زندگی خودت. حالم ازت بهم می خوره.
از پاساژ اومدم بیرون و شال گردنم رو دور گردنم پیچیدم. سوار ماشین شدم و از کنارش گذشتم. سر راهم یه پارک بود. ماشین رو پارک کردم و رفتم رو یه نیمکت نشستم. وای آخه چرا این دوباره پیداش شد؟... به مردم که شاد و خندون از کنارم رد می شدن نگاه کردم. اصلاً من امروز برای چی اومده بودم بیرون. آخ حواسم نیست. اومده بودم برای آیدین کادوی تولدش رو بخرم....
آیدین...
آیدین...
آیدین...
رفتم به چند وقت پیش . . . .

- آیدین خوبی؟
- تو چرا هروقت چشمت به من می افته اینو می گی... اما چه بزرگ و خوشگل شدی!
- خوشگل بودم منتها تو چشم بصیرت نداشتی و منو نمی دیدی.
لبخند زد و گفت: - ولی جداً خوشگل شدی.
با پشت دستم زدم به میز و گفتم: - گوش شیطون کر. چشم آیدین کور.
- ای بچه پررو. حیف که خواهرمی وگرنه یه بلایی سرت می آوردم که...
- جرأت نداری؟
- من؟ حالا می بینی.
از جاش بلند شد و دوید دنبالم. داشتم می دویدم که یه دفعه صدای آیدین اومد که گفت: - وای ببخشید ابوالهو... نه نه نه... بابا. ببخشید بابا.
داشتم می خندیدم که بابام یه چشم غره بهش رفت. صدای خندم طوری بلند شد که خود آیدین هم خندش گرفت.
یه جوری صحبت می کرد. بعضی کلمه ها رو هم نمی تونست خوب تلفظ کنه. سوتی هم زیاد می داد. مخصوصاً تیکه هایی که به بابا می انداختم رو درست جلوی چشمش تکرار می کرد. اومد کنارم وایستاد و گفت: - هه هه هه...بی مزه.
- چرا جلوی خودش بهش می گی؟
- تقصیر توِِ دیگه.
داشتم می خندیدم که دستم رو گرفت و برد سمت آشپزخونه وگفت: - حالا من جرأت ندارم دیگه!!!!
یه پارچ آب رو خالی کرد روم.
خندیدم که یه دفعه پریا اومد تو آشپزخونه و گفت: - چی کار می کنید شما دوتا؟
آیدین - هیچی پریا خانوم. شوخی می کنیم.
- آره پری نگران نباش.
گوشیم داشت زنگ می خورد. به پریا اشاره کردم جواب بده. پریا که رفت سمت اتاق من، آیدین گفت: - آخه یه خواهر خوب از برادرش این جوری پذیرایی می کنه؟ من همش 3 روزه اومدم و تو هر سه روز پدر منو درآوردی.
- حقته. راستی آیدین کی برمی گردی؟
- وقت گلِِ...گلِِ؟
- نی.
- آره آره نی.
- جون من بگو.
- خب همون موقع می رم دیگه.
مات و متحیر نگاش کردم.
خندید و گفت: - دیگه برنمی گردم.
جیغ کشیدم و بغلش کردم.دوباره خندید و گفت: - دختر تو خل و چلی که هر وقت هر چی می شه جیغ می زنی و می پری بغل من؟
- نه بابا من هیچ وقت جای بزرگتر از خودم رو نمی گیرم.
- زهر مار.
گردنم رو فشار داد.
- آی آی آی. آیدین چندبار بگم این کارو نکن.
- تا تو باشی به بزرگتر از خودت تیکه نندازی.
- آخه خل دیوونه آدم که انقدر بی جنبه نمی شه.
دستش رو از گردنم کندم و گفتم: - عجب کنه ای هم هستیا.
گردنم رو بوسید و گفت: - ببخشید. دردت گرفت؟
- این دفعه رو می بخشم.
پریا با صدای بلند گفت: - آهو دوستت گفت کی می ری خونه؟
- کی بود حالا؟
- مه گل.
تازه یاد قرار امروز افتادم. با کف دست زدم به سرم و گفتم: - ای خاک تو سرم... آیدین فعلاً من برم که الان این مه گل پوستم رو می کنه.
- چرا خود زنی می کنی؟ مه گل کیه؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت جالباسی و یه مانتو و شال سرم کردم و گفتم: - دوستمه. پریا خدافظ.
پریا از اتاق اومد بیرون و گفت: - کجا می ری؟
- خونه!
آیدین - خونه؟
- من اینجا زندگی نمی کنم آیدین جون.
پریا - لازم نکرده .مه گل داره می آد اینجا.
- اِ ؟...باشه پس من برم حاضر شم.
آیدین همراهم اومد تو اتاق و گفت: - تو خونه جداگونه داری؟
- آره. چه طور مگه؟
- یه دختر. تک و تنها تو یه خونه مجردی؟
- اوهوم.
- چرا؟
- مادر بزرگ گرامیت منو به این روز انداخته.
-مادر جون رو می گی؟
- اوهوم.
- راستی چرا تا الان بهم سر نزده؟
- برای اینکه آبجیت خوب حالشو گرفته.
- امکان نداره.
- می تونی از فرنوش یا پریا بپرسی. یا نه چرا انقدر به خودت زحمت بدی! از بابا بپرس.
- ایول... دمت گرم.
- جونم؟
- هیچی. اینقدر این رهام و فرنوش اینو گفتن منم یاد گرفتم.
- آهان... خب می ری بیرون؟
خندید و تکیه داد به دیوار و گفت: - اگه نرم؟
رفتم طرفش و بالاخره با چک و لگد انداختمش بیرون و رفتم سمت کمدم. چند دست لباسم رو گذاشته بودم اینجا. واسه همین خیالم از بابت لباسهام راحت بود. در کمد رو باز کردم و بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفت بالاخره یه شلوار جین مانتو کرم پوشیدم و شال شکلاتی سرم کردم. آرایش ملایمی کردم و آخر سر برق لب به لبم زدم و به خودم تو آینه چشمک زدم. از کمد کفش عروسکیم رو برداشتم و کیفم رو دستم گرفت و از اتاق اومدم بیرون. آیدین با چشم و ابرو بهم اشاره کرد برم طرفش.
- هوم؟
- خبریه؟
- چی؟
- خودتو نزن به اون راه.
- اِ ولم کن. بزار برم.
- پس تو هم ...
خندید که یه مشت کوبوندم به بازوش.
- خل دیوونه. انگار از آمازون فرار کرده.
خندیدم و براش زبون درازی کردم و از خونه رفتم بیرون.
آیدین دنبالم اومد و گفت: - جون من خبریه؟
- یعنی چی؟
- نکنه دوست پسری نامزدی چیزی داری؟
- برو تو که الان می زنم شل و پلت می کنم.
- این چه وضع صحبت کردن با برادر بزرگتره؟
خواستم یه چیزی بهش بگم که دستمو گرفت و گفت: - اصلاً من خودم باهات تا دم در می آم که ببینم این دوستت کیه؟
- عجب سیریشی هستیا.
همین که در رو باز کردم مه گل با عصبانیت گفت: - چه عجب ما شما رو دیدیم خانوم غیبی. یه وقت نپرسی من مردم یا زندم. خوشم یا ناخوشم؟ اصلاً یه وقت فکر نکنی که من نگران می شم که تو کدوم گوری هستی! رو من گوشی رو قطع می کنی؟ آخه من به تو چی بگم دختره...
با دیدن آیدین که پشت سرم بود و با چشمان گرد شده نگاهش می کرد خودشو جمع کرد و سلام کرد: -سلام خانوم. حالتون خوبه؟... شما باید مه گل خانوم باشید.
- بله. رسیدن به خیر.
- خیلی ممنون من ...
می دونستم اگه آیدین شروع کنه دیگه ول کن نیست.
واسه همین پریدم وسط حرفش و گفتم: - خب دیگه خیالت راحت شد؟ خدافظ.
گونشو بوسیدم ازش فاصله گرفتم و سوار ماشین مه گل شدم.

روی صندلی نشستم. مه گل هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یه نگاه بهم انداخت و گفت: - کی می ره این همه راهو. مگه داری کجا می ری که انقدر به خودت رسیدی؟
- نه که تو اصلاً به خودت نرسیدی.
- وا... این که خوبه.
- همین کارا رو می کنی که آرش بهت نگاه هم نمی کنه. مثل من باش شیک و ساده. نه این جوری جلف.
- کجای من جلفه؟
- اون رژت که از ده فرسخی داد می زنه.
- اتفاقاً مامانمم گفت.
- چه خبر از آرش؟
- یعنی تو نمی دونی؟
- چی رو ؟
- یعنی هونام بهت نگفته که سه روز پیش بله برون من بود؟ تو دیگه چه قدر بی معرفتی!
با تعجب نگاش کردم و گفتم: - چی؟
- به جون تو.
- به جون خودت. منو دست می ندازی؟
- بابا به خدا راست می گم. باورت نمی شه از هونام یا آرش بپرس. یا نه بیا از مامانم بپرس.
- یعنی چی؟چرا من نمی دونم.
- وا... من خودم به هونام گفتم که بهت بگه.
- ببینم گفتی کی بله برون بود؟
- دوشنبه.
فهمیدم مقصر کی بود. ای رهام خدا بگم چی کارت نکنه. گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و شمارش رو گرفتم: - جانم.
- جانم و کوفت.
- هان؟
- ای بی...
- خانم چی می گین اول صبحی.
- رهام خان الان صبحه؟
- اِ تویی آهو.
- پس می خوای کی باشه؟
- چی شده؟ چرا انقدر توپت پره؟
- خاک تو سرت کنن رهام، تو چرا اون روز به من نگفتی که هونام بهت چی گفت؟
- هونام دیگه کیه؟
- لوس نشو. می گم چرا اون روز تو بیمارستان نگفتی که هونام بهت چی گفت؟
- آهان اونو می گی! به جان یاسمن یادم رفت. حالا مگه چی شده؟
- آی رهام بگم چی نشی.
- الهی، دلت سوخته که نرفتی خونه دوستت.
- درد. برو گمشو.
خندید و گفت: - اشکالی نداره بابا. سه هفته دیگه نامزدیشه.
احساس می کردم که چشمام از تعجب گرد شده. با صدای بلندی گفتم: - چی گفتی؟
- ای بابا چرا داد می زنی؟ اگه حرف منو قبول نداری از دوستت بپرس!
- یعنی هونام اون موقع اینم بهت گفت؟
ریز خندید و گفت: - نه بابا. شما داشتید شام می خوردید هونام به گوشیت زنگ زد. منم برداشتم و هونام گفت که بهت بگم سه هفته دیگه پنجشنبه نامزدیه.
دلم می خواست الان جلو دستم بود و خفش می کردم. آخه آدم انقدر فوضول.
- وای رهام.
- جان رهام.
- مگه دستم بهت نرسه! می کشمت.
- آرزو بر جوانان عیب نیست. از طرف من به دوستت تبریک بگو!
- زهر مار. خدافظ.
گوشی رو انداختم تو کیفم و گفتم: - من چه قدر بدبختم که همچین پسر عمه ای دارم.
مه گل خندید و گفت: - عیبی نداره بابا. سه هفته دیگه نامزدیه.
- مبارک باشه. اما حیف که بله برونت از دستم رفت.
- اتفاقاً هونام هم نتونست بیاد.
- چرا؟ اون که خودش به من زنگ زده بود!
- آرش می گفت چند روزیه که تو حال خودش نیست و بدجوری با خودش درگیره.
بعد دنده رو عوض کرد و گفت: - کجا بریم؟
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم: - نمی دونم. تو بگو؟
تو یه کوچه پارک کرد و گفت: - بزار اول تصمیم بگیریم و بعد بریم.
- آره. اینجوری بهتره. خوبیش هم اینه که عین...
گوشیم زنگ خورد: - بفرمایید.
- سلام آهو.
- سلام. شما؟
- شروینم.
گوشی رو قطع کردم. دوباره زنگ زد. با بی حوصلگی گفتم: - بله.
- باید باهات حرف بزنم.
- که چی بشه؟
- یه چیزایی هست که باید بدونی. شاید وقتی بفهمی ...
- شروین بس کن دیگه. بابا من به زبونی بهت بگم نمی خوام صداتو بشنوم.
- ببین من...
- نمی خوام بش...
- آهو بزار حرفم رو بزنم. من الان باید برم اتاق عمل. هر وقت اومدم بهت زنگ می زنم. تو از یه چیزی خبر نداری!
با اینکه ازش بدم می اومد اما یه آن ترس همه ی وجودمو گرفت و با وحشت گفتم: - اتاق عمل؟چرا؟مگه اتفاقی برات افتاده؟
آروم خندید و گفت: - از دست تو...آهو من باهات تماس می گیرم.
چه ریلکس و خونسرد بود. یاد اون روز افتادم که با هونام درگیر شد.
باز هم ازش متنفر شدم: - و اگه جوابت رو ندم؟
یه دفعه از کوره در رفت و با صدایی که کمتر از فریاد نبود گفت: - تو فقط جواب منو نده، ببین چه بلایی سرت می آرم. دختره خودسر. هی من هیچی نمی گم این...
تماس رو قطع کردم. « پسره پررو صداشو واسه من بلند می کنه! »
مه گل بی خیال به فرمون ضربه ای زد و گفت: - کی بود؟
- مزاحم.
- گفتی شروین... پس منظورت بابا لنگ درازه دیگه؟
- آره. اما اونقدرها هم لنگ دراز نیست.
مه گل لبخندی زد و گفت: - اما چه قد و هیکلی داره لا مصب. چشاشو بگو!
به سرتاپاش نگاه کرم و گفتم: - چشمم روشن. تو خودت داری ازدواج می کنی و چشت رو پسرای مردمه!
- خب چیزی که خوبه رو ازش تعریف می کنن دیگه.
- اصلاً تو کی اونو دیدی؟
- ای بابا. می اومد جلوی دانشگاه. البته هر روز می اومد اما...
- خیلی خب بسه. پسره ی مزخرف.
مه گل یه دفعه از جا پرید و گفت: - بریم جاده؟
- آره خوبه. پس جا عوض که سرعت لاک پشتی تو اعصاب منو بهم می ریزه!
پیاده شدیم و جامون رو عوض کردیم.
وقتی نشستم پشت فرمون یه CD از تو کیفم در آوردم و گفتم: - در بیار اون ذکر مصیبت رو. تو از دنیا سیر نمی شی انقدر آهنگای غمگین گوش میدی؟
- شاد هم دارم.
- لازم نکرده. اینو بزار یکم روحیم عوض شه. آهنگاش جدیده.
خندید و جای CDها رو عوض کرد و دکمه play رو زد .
«روزهای گرم تابستون
هنوز از یادم نرفته
اون روزا ندیده بودیم
ما هوای غم گرفته
نمی دونستیم تو سرما
گل یخ بسته می میره
ابر خاکستری یک روز
روی خورشیدو می گیره...»

- به این میگن آهنگ نه اونی که تو می ذاری. هر مقصدی آهنگ خودش رو می طلبه.
- خیلی خب بابا. بزار گوش بدیم.
«اون روزا ما به نگاهی
دل می باختیم عاشقونه
فک می کردیم که همیشه
دلمون عاشق می مونه
باورش سخته که امروز
بین ما محبتی نیست
برای بخشش احساس
دست ما سخاوتی نیست.»


*********************

به سنگ قبر سیاه رنگی که روش عکس آریا بود خیره شده بودم و به کسی توجه نمی کردم. صدای گریه، همهمه، جیغ، صدای خندیدن بچه ها که دنبال هم می دویدن و خیلی چیزای دیگه هم نتونست چشم منو از سنگ قبر جدا کنه. حتی هونام که کنارم وایستاده بود و کیفم رو دستش گرفته بود. یاد روزایی افتادم که از دست آریا فرار می کردم. چون ازش متنفر بودم. یاد روزی افتادم که مه گل بهم گفت به خاطر من گریه کرد. یاد روزی افتادم که رفتم پیش یگانه و آریا برام گیتار زد و شعر خوند. یا روزی که برای اولین بار دیدمش. وقتی که نزدیک بوفه وایستاده بودم و با مه گل حرف می زدم و روزبه از دور بهم اشاره کرد که باهام کار داره و تا خواستم جوابش رو بدم، آریا و هونام و میثم رفتن طرفش و یه دعوا حسابی راه افتاد. یا روزی که پاشنه کفشم شکسته بود و آریا و یگانه کلی بهم خندیدن و یگانه برام زیرپا گرفت. نزدیک بود بیفتم اما آریا نذاشت و با دستاش منو نگه داشت. هنوزم نمی دونم چرا انقدر ازش بدم می اومد. هنوز خیلی چیزا رو نمی دونم.
با سنگینی دستی رو شونه هام از افکارم دست کشیدم. اما نگاهم از سنگ جدا نشد.
- نمی خوای ازش چشم برداری؟... تا کی می خوای خودتو سرزنش کنی؟
صدای بغض آلود یگانه بود. بالاخره تسلیم اشک شدم و خودم رو انداختم تو بغل یگانه و گفتم: - من مقصرم یگانه... من مقصرم. تا آخر عمرمم خودمو سرزنش می کنم.
و محکم تر بغلش کردم و گفتم: - تو رو خدا منو ببخشید. نمی دونی چه قدر عذاب وجدان بده.
منو از خودش جدا کرد و دستم رو گرفت و گفت: - تو حالت خوبه آهو؟ چند بار بهت بگم که...
- دروغ نگو یگانه... حاضرم هر چیزی رو بشنوم الا دروغ.
- تو چی می گی؟ حالت خوبه.
دستش رو محکم گرفتم و بردمش کنار درختها و گفتم: - تو رو خدا راستش رو بگو. اون واقعاً به خاطر لیدا این کارو کرد؟
یگانه یه نگاه به مادر آریا انداخت و یه نگاه به سنگ قبر آریا و یه نگاه به من و سرش رو پایین انداخت و گفت: - نه آهو... اون به خاطر تو این کارو کرد... اون خونه رو آتیش نزده بود. ما شب خونه ی یکی از اقواممون دعوت بودیم و آریا با ما نیومد. وقتی شب برگشتیم و دیدیم در اتاقش رو قفل کرده و هر چی صداش می زنیم جواب نمی ده خیلی ترسیدیم و به کمک یکی از همسایه ها در رو شکوندیم. آریا با یه پاکت نامه تو دستش و یه جعبه کادو شده رو سینش، رو تخت خوابیده بود. اول فکر کردیم خوابه. اما وقتی قرمزی خون رو روی لحافش دیدیم انقدر جیغ زدیم که همه همسایه ها ریختن تو خونه و بردنش بیمارستان.
اشک روی گونه هاش رو با دستمال پاک کرد و گفت: - آریا کلی قرص خورده بود و بعد رگش رو زده بود. نمی دونی وقتی زنداییم اینو شنید چی کار کرد... سه روز گذشت و اون روز من پیشش مونده بودم و زنداییم به اصرار مامانم و دکترا تو خونه بود. آریا چند دقیقه به هوش اومد. انقدر خوشحال بودم که فقط خدا می دونست! اون گفت که اون تو اون پاکت نامه دو تا نامس، یکی برای مادرش و یکی برای تو. اون جعبه کادوپیچ شده هم برای تو خریده بود. ازم خواست که ازت حلالیت بخوام و ازت بخوام که ببخشیش. ازم خواست که تو رو تنها نذارم و همیشه مراقبت باشم. ازم خواست که بهت بگم که تو و هونام ...
- بفرمایید.
برگشتیم طرف دختری که ظرف خرما رو گرفته بود دستش.
یگانه - مرسی کیمیا جان. من نمی خورم!
- ممنون عزیزم منم همین طور.
یگانه - من بهت دروغ گفتم. اون خودشو از بالکن ننداخت پایین و خونه رو آتیش نزد. تو اون نامه یا بهتر بگم وصیت نامه، نوشته بود که هیچ وقت به روت نیاریم که آریا به خاطر تو خودکشی کرد و اذیتت نکنیم. به مادرش هم تأکید کرد که هیچ وقت مزاحم تو نشه... اما من اون روز تو دانشگاه بدجوری زدمت. دست خودم نبود. وقتی می دیدم که به خاطر تو الان رو تخت بیمارستانه دلم می خواست همون جا بکشمت. شاید اگه هونام نمی اومد طرفت، یه بلایی سرت می آوردم... برای اینکه دچار عذاب وجدان نشی، ماجرای لیدا رو درست کردم و به همه بچه ها گفتم که اگه ازشون درباره آریا پرسیدی، همون ماجرای لیدا رو تعریف کنن. البته راضی کردن مه گل خیلی سخت بود. چون می گفت هیچ وقت تو دوستیتون به هم دروغ نگفتین. اما وقتی دید که این راه برای تو از همه چیز بهتره قبول کرد.
دست کرد تو کیفش و یه پاکت نامه و یه جعبه کادوپیچ شده رو گرفت طرفم و گفت: - نه من و نه زندایی، هیچکدوممون حتی بهش دست نزدیم. اینم از اون روزی که آریا خودکشی کرد تو کیفمه تا الان. باید اینو بهت می دادم تا خیالم راحت بشه.
بعد اشکاشو پاک کرد و گفت: - حلالش کن آهو.
و ازم فاصله گرفت و رفت کنار علی وایستاد. به هونام که با نگرانی کمی جلوتر از من ایستاده بود نگاه کردم و گفتم: - من می رم خونه.
سرش رو تکون داد و دستم رو گرفت و به آرش و مه گل گفت که منو می رسونه خونه.
تو راه فقط سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و گریه می کردم. هونام هم چیزی نمی گفت. انگار اونم از دست من خسته شده بود. احساس کردم که چه قدر به تنهایی و آرامش و سکوت نیاز دارم. شاید اینطوری بهتر می تونستم با خودم کنار بیام. هونام جلوی یه رستوران ماشین رو پارک کرد و گفت: - پیاده نمی شی؟
- حوصله ندارم هونام.
- خیلی خب. پس چند دقیقه بشین. برات غذا می گیرم.
- نه زحمت نکش. من برم خونه فقط می خوابم.
- ای بابا. خب حداقل پیاده شو بریم یه چیزی بخوری.
- گفتم که...
- پیاده شو. من این حرفا حالیم نیست. انقدر گریه کردی چشات سرخ سرخ شده.
دستم رو گرفت و رفتیم سمت رستوران.
همه با یک جور کنجکاوی نگامون می کردن. حق هم داشتن. با لباس سیاه و چهره ی زار و گریون اومدیم یکی از بهترین رستوران ها. اصلاً اشتها نداشتم اما انقدر هونام اصرار کرد که بالاخره چند قاشق خوردم. وقتی گارسون صورت حساب رو روی میز گذاشت، نگاهی به اطرافم انداختم. اکثراً دختر و پسر جوون بودند. چند تا میز اون طرف تر دختر جوونی با نگاه متعجب من و هونام رو نگاه می کرد. فکر کنم تازه اومده بود تو رستوران. چون بقیه دیگه براشون عادی شده بود و دیگه به من نگاه نمی کردند. هونام چند تا اسکناس گذاشت لای دفترچه و گفت: - چیز دیگه ای نمی خوای؟
- نه ممنون.
کیفم رو برداشتم و همراه هونام از رستوران خارج شدم.
از اتاق پرو بیرون اومدم و گفتم: - این از همشون بهتر بود.
بیتا - چه عجب. بالاخره یکی رو پسندیدی!
- نوبت خرید شما هم می رسه خانوم خانوما.
لادن - خرید بیتا واقعاً دیدنیه.
عسل - خودت چی؟
لادن - من؟... من اولین مغازه نه دومین مغازه خرید می کنم.
- از بس کلت پوکه.
لباس رو به فروشنده دادم و گفتم: - همین رو برمی دارم.
فروشنده که پسر جوونی بود رو به بچه ها گفت: - خانوم ها چیزی پسند نکردید؟
عسل - لباسهای قشنگی دارید اما چیزی پسند نکردیم.
- در این صورت خیلی ببخشید که اجناسمون شما رو جذب نکرد.
لادن - خواهش می کنم. این حرفا چیه.
پول لباس رو حساب کردم و از بوتیک بیرون اومدیم. لادن همون طور که با گوشیش ور می رفت گفت: - بچه ها خواهرم sms داده که زود برم خونه.
- اوا... چرا؟... هنوز تو و بیتا خرید نکردید.
- چه می دونم. من و بیتا فردا خرید می کنیم.
بیتا - آره فکر خوبیه. من که دیگه پا برام نمونده از بس که از صبح از این پاساژ به اون پاساژ راه رفتیم.
عسل - خوبیش اینه که حداقل 300 گرم ازت کم میشه.
لادن خندید و گفت: - خیلی خب بچه ها فعلاً خداحافظ. تو مهمونی می بینمتون.
بیتا - پس ما ساعت هفت هشت اونجاییم.
عسل - خاک تو سرت. نامزدی از ساعت پنج ششه. تو می خوای ساعت هشت بیای؟
- اِ...راست می گی ها. آخه من چه جوری فردا تا ساعت پنج لباس جور کنم؟ تازه آرایشگاه هم هست!
زدم رو شونه بیتا و گفتم: - هر چی خودمو می کشم و می گم بچه ها زودتر بریم، همش می گید نه بابا چیزی که فراوونه، لباسه!
لادن - ای بابا. من غلط کردم. حالا هم دیگه برین خونه. من و بیتا فردا صبح می ریم بقیه مغازه ها رو می گردیم.
عسل - باشه. خدافظ تا فردا.
عسل دستش رو بلند کرد و به تاکسی که جلومون پارک کرد گفت: - در بست.
راننده سری تکان داد و عسل گفت: - تا فردا.
و سوار ماشین شد.
بیتا هم دست لادن رو گرفت و گفت: - بیا بریم. من می رسونمت.
- برو گمشو. خودم می رسونمش.
لادن - نه آهو. با بیتا می رم. اینجوری راه تو دورتر می شه.
بیتا - آره آهو جان. لباست هم مبارک باشه. فردا می بینیمت.
- باشه. خدافظ.
سوار ماشین شدم و به عنوان خدافظی برای بچه ها دو تا بوق زدم و حرکت کردم. تو راه بودم که یکدفعه دلم برای هیما تنگ شد. تصمیم گرفتم برم خونه ی پارسا اینا. جلوی یه عروسک فروشی پارک کردم و رفتم سمت مغازه. یه خرگوش بزرگ و پشمالو براش خریدم و رفتم سمت ملاصدرا. عجب ترافیکی هم بود. پیچیدم تو خیابون و بعد رفتم تو کوچه پارسا اینا. اما ورود ممنوع بود و به ناچار دنده عقب گرفتم و برگشتم. یه پرشیا هم مثل من تابلو ورود ممنوع رو ندیده بود و داشت دنده عقب می گرفت. رفتم تو یه کوچه تا یه راه پیدا کنم. مشکل اینجا بود که خونه ی پارسا اینا تو یه کوچه بزرگ و تو یه بن بست بود. واسه همین فقط یه راه داشتم تا برم خونشون و اونم همون کوچه ورود ممنوع بود. حسابی گیج شده بودم. سه چهار بار خیابون شیراز رو زیر و رو کردم. اما یه چیزی توجهم رو جلب کرد. یه پرشیا مدام هرجا که می رفتم دنبالم می کرد. یه کم دقت کردم. دقیقاً همون ماشینی بود که با من تو ورود ممنوع پیچید. فکر کردم اتفاقیه اما تو هر کوچه ای که می رفتم پشت سرم بود. از قصد پیچیدم تو یه بن بست که اونم پشتم اومد تو بن بست. زود زیپ کیفم رو باز کردم و دنبال یه چیز تیز و محکم گشتم. یه دفعه دستم خورد به یه چیز فلزی و سرد.
- خودشه.
قیچی رو گرفتم دستم و از ماشین پیاده شدم. در ماشینی که تعقیبم می کرد هم باز شد و دختر جوونی از ماشین پیاده شد و اومد طرفم. قدم هامو تندتر کردم. وقتی نزدیک هم رسیدیم با دست گلوشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و گفتم: - چرا هر جا می رم دنبالم می کنی؟ تو کی هستی؟ هان؟
پوزخندی زد و گفت: - ببین بچه جون، سعی کن مواظب حرف زدنت باشی. حالا هم دستت رو بکش.
با حرص خندیدم و گفتم: - اوه...اگه نکشم؟
- اتفاق خاصی نمی افته. انقدر صبر می کنم که دستت رو برداری.
صورتمو نزدیک تر بردم و گفتم: - خب... حرف حسابت چیه؟ چرا گیر دادی به من؟
- چیز خاصی نیست. فقط خواستم بهت بگم که مواظب خودت باش.
- خب... من مواظب خودمم، به تو چه ربطی داره؟
- به عنوان یه دوست بهت تذکر دادم. همین !
- اصلاً شما کی هستین؟
- باشه برای بعد. اینجا نمی تونم همه چی رو بهت بگم.
- نه اتفاقاً.همینجا بگو.
دستش رو برد طرف جیب مانتوش. قیچی رو باز کردم و سمت تیزش رو گرفتم نزدیک گردنش و گفتم: - ببین خانم. من اگه عصبانی بشم یه کاری می کنم و بعد پشیمون می شم... پس نزار بلایی سرت بیارم.
چشماش گرد شد و دو تا دستش رو بالا برد و گفت: - خیلی خب... پس ولم کن... مثل اینکه به تو خوبی نیومده!
و دستش رو به سمت تیغه قیچی برد و خواست بکشتش کنار. اما انقدر محکم گرفته بودمش تو دستم که یه آن جا خورد و بهم نگاه کرد: - اگه خیلی کنجکاوی که بدونی برای چی تعقیبت کردم، این شماره تلفن منه.
و از تو جیبش یه کاغذ در آورد و گفت: - خیلی به نفعته که بهم زنگ بزنی.
پوزخندی زدم و کاغذ رو ازش گرفتم و گذاشتم تو جیب مانتوم و گفتم: - ببین دختر جون. سعی کن دیگه دور و ور من نپلکی.
- هه...منو باش که خواستم کمکی بهت کرده باشم.
دوباره دستش رفت سمت قیچی. اما این بار هم محکم تو دستم گرفته بودمش.
گفتم: - صبر کن ببینم، من قیافت رو ندیدم.
نفسش رو با صدا بیرون داد و عینکش رو برداشت و گفت: - فکر کنم حالا به جا آوردی.
یه کم دقت کردم. خودش بود. درست همون مانتو و شال هم سرش بود: - تو همون دختری هستی که اون روز تو رستوران بودی؟
لبخندی زد و گفت: - آره خودمم. من هر روز برای ناهار می رم اون رستوران. همون جا هم می شینم. اگه کارم داشتی، می تونی اونجا هم بیای. خوشحال می شم بهت کمک کنم.
این بار دستم شل شده بود. تیغه قیچی رو کنار زد و سوار ماشین شد و گفت: - امیدوارم زود بجنبی و بهم زنگ بزنی... فقط به خاطر خودت می گم.
و دنده عقب گرفت و ازم دور شد. کاغذ زو از تو جیبم درآوردم.
هم شماره ثابت بود و هم شماره موبایل. زیرش هم نوشته بود «نیلوفر». صورت مه گل رو بوسیدم و به آرش تبریک گفتم. هونام هم با آرش روبوسی کرد و با مه گل دست داد.
هونام - می بینم که تو دام بلا افتادی!
آرش لبخند زیبایی زد و گفت: - خدا از این بلا ها نصیب تو هم بکنه. اینم بگم که ازدواج بلا نیست!
خندیدم و گفتم: - پس چیه؟
آرش - مرهم درد.
هونام - کدوم درد؟ تو که الحمد ا... دردی نداری.
آرش - هر وقت ازدواج کردی می فهمی من چی می گم!
هونام - خوبه حالا تو ازدواج از من جلو افتادیا.
آرش خندید و گفت: - از بس که تنبلی!
و دست مه گل رو گرفت و گفت: - خب ما بریم پیش بقیه. دوباره می آیم پیشتون.
براشون دست تکون دادیم و نشستیم.
هونام گفت: - بیا... آرش دیر تر از من تصمیم ازدواج گرفت. اما زودتر از من داماد شد.
فقط لبخند زدم. دستش رو گذاشت رو میز و به هم گره کرد و گفت: - آهو از روز نامزدی هم خوشگل تر شدی.
لبخند زدم و تشکر کردم. این حرفو از وقتی اومدم تو سالن، هرکسی که منو می شناخته بهم گفته. خودمم خیلی لباسمو دوست داشتم. لباسم یه پیرهن دکلته نوک مدادی بود با خال های سرخابی رنگ که هر کدومشون اندازه یه نعلبکی بودند. لباسم تا سر زانوهام بود و سمت چپ لباس یه پاپیون سرخابی بزرگ بود که خوشگلی لباسمو بیشتر می کرد. البته خودش هم خیلی خوشگل و خوشتیپ شده بود. کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید با کروات و دکمه سر دست طوسی؛ خیلی بهش می اومد. نگاهی به مه گل که درگوشی به ماهرخ خواهرش یه چیزی می گفت انداختم که هونام گفت: - ببین آهو... من هر وقت خواستم در مورد خودمون حرف بزنم یه اتفاقی افتاده و اجازه نداده که من بیشتر از چند جمله باهات صحبت کنم. احساس می کنم این بهترین زمان برای اینه که حرف دلمو بهت بگم.من...
- سلام خدمت آهو خانوم.
سرم رو برگردوندم طرف صدا.
آیدین بود. پیراهن کرم رنگ با کروات سفید و صورت سه تیغ اش، باعث جذابیت بیشترش می شد. با هیجان از جام بلند شدم و گفتم: - سلام. تو اینجا چی کار می کنی؟
خندید و گفت: -فراموش کردی که دوستت هممون رو دعوت کرده بود؟
- تا اونجایی که یادم میاد شما خونه ی عمه اینا دعوت بودی و نمی تونستی بیای.
- آره... آره. اما پریا و بابا رفتن و منم گفتم ترجیح می دم تو جمعی که جوونا هستن باشم نه تو جمع پیر پاتال ها.
خندیدم و برگشتم طرف هونام و با افتخار گفتم: - ایشون برادرم آیدین هستن.
بعد به آیدین گفتم: - ایشون هم آقا هونام هستن. از بچه های دانشگاه.
آیدین و هونام با هم دست دادن و بعد از کلی احوال پرسی و تعارف، آیدین گفت که می خواد با به عروس و داماد تبریک بگه و ازمون فاصله گرفت.
هونام گفت: - شباهت زیادی به هم دارین.
- از نظر ظاهر آره... اما اخلاق و رفتارمون زمین تا آسمون با هم فرق داره.
لبخندی زد و گفت: - مثل اینکه اینبار هم نشد.
- خب الان بگو. آیدین هم اگه بره پیش آرش و مه گل، دیگه ازشون کنده نمی شه.
- خب پس می تونی همراه من بیای بیرون؟
- بیرون؟ برای چی؟
- خب می تونم اونجا باهات صحبت کنم.
نگاهی به اطرافم انداختم.کسی حواسش به ما نبود.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: - باشه.
از تو سالن بیرون اومدیم.
هونام گفت: - بریم تو ماشین من.
سرم رو تکون دادم و دنبالش رفتم.
وقتی تو ماشین نشستیم گفت: - خب آهو خانوم. نوبتی هم باشه نوبت من و شماست.
لبخندی زدم وگفتم: - بگو می شنوم.
- نه فقط شنیدن کافی نیست... درک هم مهمه.
- بله خودم می دونم!
سرفه ای کرد و گفت: - ببین آهو من کلاً اهل حاشیه و مقدمه چینی و اینجور چیزا نیستم. می دونم که تو هم خوشت نمیاد که زیاد حاشیه برم. برای همین حرف آخر رو اول می گم...
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت: - منو به عنوان همسرت می پذیری؟
سرم رو پایین انداختم. می دونستم بالاخره این موقعیت برام پیش می آد. اما فکرش رو نمی کردم که تو این موقعیت و تو این روز این اتفاق برام بیفته. فکر می کردم که می خواد در مورد شروین و گذشتش برام بگه. برای اولین بار تو عمرم از نگاه کردن به یه پسر خجالت کشیدم. داشتم با پاپیون بزرگ لباسم بازی می کردم که گفت: - ای وای. مثل اینکه بازم ناراحتت کردم.
- نه... من انتظارش رو نداشتم!
- اما من یه بار هم اونشب که با آرش و مه گل تو رستوران بودیم بهت گفتم.
جملش تو ذهنم تکرار شد.: «حاضری زندگیتو با من قسمت کنی؟» من اونشب بهش گفتم اجازه دارم فکر کنم و اونم گفته بود که تا هر وقت که بخوام می تونم فکر کنم و این حق منه که برای زندگیم تصمیم بگیرم... اما الان فرق داشت. اون از من جواب قطعی می خواست. نمی دونستم چی بگم. اگه می گفتم آره که نهایت پررویی بود و اگه می گفتم نه دروغ گفته بودم... اصلاً چرا انقدر نگران و مضطرب بودم.
صاف نشستم و گفتم: - من هنوز با خانواده ام در این مورد صحبت نکردم.
نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت: - تو فقط یه جواب به من بده تا خیالم راحت باشه.
فقط بهش لبخند زدم. چشاشو بست و گفت: - فکر کن من کورم و لبخند تو رو نمی بینم.
خندیدم که با لحن پر از التماس گفت: - آهو... تو رو خدا بگو دیگه... جان هونام.
- بله...حالا خیالت راحت شد.
با خوشحالی چشاشو باز کرد و دستامو تو دستش گرفت و گفت: - قول می دم خوشبختت کنم و روی دستام بوسه زد.
بهش خندیدم که با شوق گفت: - خب بدو بریم به آرش و مه گل بگم.
یه لحظه یه جوری شدم. انگار یکی بهم گفت «ای خاک تو سرت آهو. تو که نمی خواستی ازدواج کنی. این بود اون همه حرف و ادعا؟ » به هونام که با اشتیاق به من خیره شده بود نگاه کردم و با خودم گفتم «گور بابای هر چی حرفه! مهم اینه که الان یه نظر دیگه دارم. مهم اینه که هونام رو دوست دارم! »
به هونام گفتم: - چرا اینجوری نگام می کنی؟
- چه جوری؟
- همین جوری دیگه.
- خب چه اشکالی داره؟
- خب من خجالت می کشم!
خندید و گفت: - اوه... تو که تا چند وقت پیش منو درسته قورت می دادی! چی شده حالا اینجوری شدی؟
با اخم نگاش کردم. اصلاً انگار به این نیومده که خودمو براش لوس کنم. صدامو صاف کردم و گفتم: - دیدم زیاد خوشمزه نیستی... در ضمن، خیلی هم دلت بخواد که اینجوری باهات حرف می زنم!
از ماشین پیاده شدم و ازش فاصله گرفتم.
سریع از ماشین پیاده شد و گفت: - چی شد؟ یه دفعه چرا اینجوری شدی؟
جوابش رو ندادم. دوید طرفم و گفت: - وای خدا... نکنه دوباره آب روغن قاطی کردی؟
- نخیرم آقای محترم...
خندید و دستم رو گرفت و گفت: - چه زود هم قهر می کنه!
- من بچه نیستم که قهر کنم.
- خیلی خب... من که چیز بدی نگفتم... فقط باهات شوخی کردم.
دستم رو کشیدم و روبروش وایستادم و محکم گفتم: - ولی من با تو شوخی ندارم. بهت هم اجازه نمی دم که درباره ی من اون جوری حرف بزنی!
مات و متحیر وایستاده بود و منو نگاه می کرد. بهش اهمیت ندادم و رفتم سمت باغ. پسره ی پررو. خدا نکنه آدم به این پسرا رو بده. خودشو نمی گه که تا چند ماه پیش روزه سکوت می گرفت و حالا بلبل زبون شده. از حرصم به جای اینکه جای قبلی بشینم رفتم نشستم پیش ماهرخ. خوبی میز ماهرخ اینا این بود که بزرگترین میز باغ بود و حدود پونزده شونزده تا دختر و پسر دورش نشسته بودند. به خصوص اینکه اکثرشون پسر بودن. آیدین هم بین اونها نشسته بود و با دو تا از پسرها مشغول بگو بخند بود.
ماهرخ با دیدنم گفت: - به به خانوم... بالاخره یه سری به ما زدی.
لبخندی زدم و گفتم: - مهسان و مهراد رو ندیدم.
- مهسان رفت تو پارکینگ. یه چیزی رو تو ماشین جا گذاشته بود. مهراد هم اوناهاش. پیش همسرش سمانه نشسته. و با دست به پسری که کنار آیدین نشسته بود و با آیدین صحبت می کرد اشاره کرد.
- اِ... چه قدر عوض شده... راستی با برادرم آشنا شدی؟
- آره. ماشاا... خیلی خوشگل و خوشتیپه.
بعد خندید و گفت: - به خدا چشم من شور نیستا... اما رفتی خونه براش اسفند دود کن.
خندیدم و گفتم: - خب بگو ببینم از اینکه خواهرت داره ازدواج می کنه چه احساسی داری؟
- راستش رو بگم؟
- آره دیگه.
- عین خیالمم نیست.
خندیدم و گفتم: - ای خاک تو سرت. مثلاً خواهرته!
- ای بابا. اتفاقاً خیلی هم خوبه. از من یه سال بزرگتره اما عین رئیسها فقط دستور می ده. همون بهتر که ازدواج کنه.
خندیدم و گفتم: - آی گفتی. به منم انقدر زور می گه.
لبخندی زد و گفت: - پس ببین من چی می کشم... آخ راستی با بچه ها آشنا شدی؟
- نه.
صداشو صاف کرد و با صدای بلندی گفت: - بچه ها معرفی می کنم، آهو برادر آیدین خان که باهاشون آشنا شدین و دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم و دوست صمیمی مه گل!
با این حرفش همه نگاه ها برگشت به سمت من. با همه سلام و علیک کردم و با سمانه روبوسی کردم و بهش تبریک گفتم. آخه اون جوری که مه گل گفته بود، باردار بود.
وقتی دوباره کنار ماهرخ نشستم، هونام آهسته کنارم نشست و چیزی نگفت. ماهرخ به پهلوم سقلمه ای زد و با چشم و ابرو به هونام اشاره کرد و خندید. خب البته با قیافه مظلومی که هونام گرفته بود، خودمم دلم به حالش سوخت. برای همین یه پرتغال براش پوست گرفتم. بعد یه سیب و بعد یه کیوی. روی پرتغالش هم نمک ریختم و گذاشتم جلوش. اما اصلاً بهش نگاه نکردم. به جاش به سهند، پسر خاله مه گل نگاه کردم. سهند هم انگار بدش نمی اومد و زل زده بود به من و به دختری که دم گوشش وراجی می کرد توجهی نداشت. انقدر نگام کرد که خودم خجالت کشیدم و سرمو برگردوندم طرف آیدین. اون که اصلاً تو باغ نبود. گوشش با مهراد بود اما نگاش... معلوم نبود کجا بود. بی خیال سرم رو برگردوندم طرف ماهرخ که خندید و گفت: - خب دید زدنات تموم شد؟ می گم این سهند هم کمتر از هونام نیستا! نخواستی بهنام و فرهاد و اشکان هم هستن. اوناهاش بهنام و اشکان دارن می رقصن...فرهاد هم داره...
فقط نگاش کردم و هیچی نگفتم که گفت: - اونجوری عین عزرائیل به من نگاه نکن... به خدا هنوز که هنوزه وقتی نگام می کنی تن و بدنم می لرزه. یاد دوران دبیرستان می افتم!
- یاد چیاش؟
- یاد بلاهایی که سرم می آوردی.
- مگه من چه بدی در حق تو کردم؟
- یادت میاد یه بار سر کلاس شیمی ضایعت کردم زنگ تفریح چی کارم کردی؟
خندیدم و گفتم: - آره. مگه می شه یادم بره؟ صورتت واقعاً دیدنی بود مخصوصاً ...
- پت و مت عزیز چی در گوش هم وز وز می کنید؟
صدای مه گل بود.
برگشتم طرفش و گفتم: - خاطرات دوره ی جوونیه... داشتم یاد آوری می کردم که اون زیپ دهنشو ببنده و یه قفل هم روش!
ماهرخ - نمی دونی سال سوم چه بلایی سر من آورد!
مه گل - به جای خاطره تعریف کردن پاشو برای من یه لیوان آب بیار. این لباس انقدر گرم و سنگینه که دلم می خواد همین الان خودمو بکشم.
ماهرخ - پوشیدنش لیاقت می خواد که تو نداری!
خندیدم و گفتم: - پس لابد بیاد بکنه تن تو.
ماهرخ با گفتن به خدمتت می رسم ازمون فاصله گرفت. مه گل جایش نشست. همه ی بچه ها ی دور میز یه دفعه دست زدن و سوت کشیدن. دستی خورد به شونه ام. برگشتم طرف هونام که گفت: - یادت باشه بدجوری حالم رو گرفتی!
- تا تو باشی اونجوری با من حرف نزنی.
- من که چیزی نگفتم آهو.
- آهو خانم.
هاج و واج نگام کرد.
از جام بلند شدم و در گوش مه گل گفتم: - من میرم پیش ماهرخ.
از جام که بلند شدم چشمم افتاد به آیدین که با یه نگاه به خصوصی به هونام نگاه می کرد. یه نگاه پر از علامت سوال!
به جایی که برم پیش ماهرخ رفتم طرف دستشویی.
دلم می خواست به صورتم یه آبی بزنم بلکه حالم یکمی جا بیاد. اما حیف که آرایشم بهم می خورد. فقط دستامو شستم و تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم و از دستشویی بیرون اومدم. آفتاب دیگه غروب کرده بود. اما هنوز گرمی هوا رو احساس می کردم. اواخر شهریور بود. چیزی حدود یه ماه و نیم از نامزدی مه گل می گذشت و امشب شب عروسی مه گل و آرش بود. یکدفعه یکی دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند. برگشتم نگاش کردم. هونام بود.
- ولم کن هونام.
توجهی نکرد که گفتم: - هونام با توام...می شنوی؟
وایستاد و گفت: - بفرمایید.
لبخندی زدم و گفتم: - نه خدا رو شکر می شنوی.
و دستم رو از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت قسمتی که همه ی جوونها مشغول رقصیدن بودند.
داشتم راه می رفتم که آیدین دستم رو گرفت و گفت: - خانوم خوشگله می تونم وقتتون رو بگیرم؟
لبخند زدم و گفتم: - نخیر آقای محترم. یه وقت داداشم می بینه.
خندید و گفت: - دور از شوخی. افتخار می دی؟
با خنده دستشو گرفتم و رفتم بین بقیه و مشغول رقصیدن شدم.
آیدین در گوشم گفت: - خب تعریف کن.
- از چی؟
- از اون آقای خوشتیپی که براش میوه پوست گرفتی و بعد بهش توپیدی.
بهش نگاه کردم که دوباره گفت: - زبونت رو ...
- خیلی خب... چی می خوای بدونی؟
لبخندی زد و گفت: - واقعاً از بچه های دانشگاتونه یا ...
با مشت کوبیدم به سینه اش و گفتم:- هی آیدین مواظب باش چی می گی.
- ای وای... سیمهای مغزت دوباره اتصالی کرده.
- حقته هیچی بهت نگم.
با عصبانیت دستمو گرفت و زل زد تو چشمام و گفت: - نگاه به خندم نکن. تا قاطی نکردم بگو کیه وگرنه مجبور می شم از خودش بپرسم!
- خیلی خب بابا... همین مونده بود تو غیرتی بشی واسه من.
مختصر درباره ی هونام و دوستیمون صحبت کردم. دیگه چیزی نگفت و بعد از اینکه با چند تا آهنگ رقصیدیم دستمو ول کرد و رفت نشست.
هونام تا یکی دوساعت نیومد طرفم و فقط به دیوار تکیه می داد یا روی صندلی می نشست و با اخم بهم نگاهم می کرد. منم خودمو زدم به بیخیالی و اخم کردم. بیتا و لادن و عسل هم اومدن.
وقتی مشغول سلام و احوال پرسی بودن مهسان نشست کنارم و گفت: - نبینم سگرمه های خوشگل خانوم تو هم باشه!
بهش لبخند زدم و گفتم: - از نصیحت بدت میاد.
- تا دلت بخواد.
- پس به عنوان یه حرف دوستانه بهت می گم.
- بگو.
- هیچ وقت سعی نکن از یه پسر خوشت بیاد.
خندید و گفت: - طفلک هونام چشاش دراومد از بس بهت نگاه کرد.
- نگاش بخوره تو سرش.
دوباره خندید و گفت: - آهو از خودت پذیرایی کن. مه گل خودشو کشت از بس گفت به آهو برس، هر چی می خواد براش بیار.
لبخند زدم و گفتم: - راستی کجاست؟ تا حالا عروس و داماد فراری ندیده بودیم.
- رفتن سر میز شام برای فیلمبرداری و این چیزا.
- آهان... خوب ببینم تو چرا انقدر کم پیدایی؟
- آخه دوباره داره مدرسه ها شروع می شه! چند تا کلاس نوشته بودم.
- راستی تعیین رشته کردی؟
- اوهوم. ریاضی.
- موفق باشی. اما خریت خواهرت رو تکرار نکن. از همین الان واسه کنکورت برنامه ریزی کن. اون که دقیقه نود فهمید باید چی کار کنه!
- می دونم. اما حالا کو تا کنکور.
بهش خندیدم. یاد خودم افتادم. همیشه می گفتم کو تا کنکور و از رفتن به کلاسها شونه خالی می کردم. اما خودمم نفهمیدم کی هجده سالم شد و کنکور دادم و شدم دانشجو. صدای مهسان یه خط رو افکارم کشید و منو آورد به حالا.
- هی آهو. سهند داره صدات می کنه؟
- کی؟
- پسر خالم دیگه.
- چی کار داره؟
خندید و گفت: - از خودش بپرس.
و ازم فاصله گرفت و رفت کنار پنج تا دختر همسن و سال خودش نشست. سهند اومد کنارم و گفت: - به به. بالاخره ما بعد از سه سال شما رو زیارت کردیم.
هیچی نگفتم که خودش گفت: - چرا اینجوری نگام می کنی؟ نکنه زیاد تغییر کردم؟
- نه. همونی.
لبخندی زد و گفت: - اما تو خوشگل تر شدی. اوه. ابروها رو هم که صفا دادی!
خندید و گفت: - ببینم هنوز داری رو پیشنهادم فکر می کنی؟
- کدوم پیشنهاد؟
- ای بابا. حالا خوبه همش دو سال و خورده ای گذشته... مگه یادت نیست که من گفتم یه چند مدتی با هم دوست باشیم و بعد...
یه دفعه از سر جام بلند شدم که جا خورد و گفت: - چی شده؟ جن دیدی؟
- ببین سهند... اون موقع هم گفتم و الان هم می گم. یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه این حرفو بزنی یه جور می زنمت تو جمع واست شخصیت نمونه که هیچ، دیگه هیچ وقت هم...
- آهو چی شده؟
صدای ماهرخ بود. هیچی نگفتم.
سهند که جا خورده بود گفت: - آهو من که چیزی نگفتم.
- ببینم تو فکر کردی که کی هستی که به...
- آهو بهت می گم چی شده؟
برگشتم طرف ماهرخ و گفتم: - ماهرخ یه چند لحظه ساکت شو.
و برگشتم طرف سهند و گفتم: - تو فکر کردی کی هستی؟ اصلاً به چه جرأتی همچین موضوعی رو دوبار بعد از دو سه سال مطرح می کنی؟
- بابا من که چیزی نگفتم! می گم یه مدت با هم دوست باشیم و بعد بای بای. هر کی بره پی زندگی خودش!
دیگه شرم و حیا رو قورت داده بود و یه آب هم روش. گیلاس شربت رو برداشتم و هر چی توش بود پاشیدم طرف سهند و گیلاس رو گذاشتم رو میز و دست ماهرخ که با چشمای درشت شده از تعجب به من و سهند نگاه می کرد رو گرفتم و رفتم سمت میز عسل اینا. برای چند لحظه همه ی کسانی که همون دور و اطراف نشسته بودن به من و سهند نگاه کردند.
سهند صورتش سرخ شد و با عصبانیت بلند شد و رفت .
بیتا در حالی که دست می زد گفت: - ایول آهو.حقا که رفیق خودمی.
برگشتم به هونام نگاه کردم. از خنده صورتش سرخ شده بود. تو دلم گفتم«هندونه»و رومو برگردوندم و به عسل گفتم: - عاشق سینه چاکت کو؟
عسل خندیدی و گفت: - کی ؟
بیتا - خب خره میثم رو میگه.
صورت عسل رنگارنگ شد که لادن گفت: - ولش کن. بیچاره رنگین کمون شد!
خندیدم و گفتم: - د نه دیگه. واسه یه چیز دیگه هفت رنگ شد. اون کیه داره با آرش روبوسی می کنه؟
هر سه تایی برگشتن سمت میثم و آرش.
لادن خندید و گفت: - الان صحنه عشقی شروع می شه. خانم لیلی عسل شما اول به مجنون میثم سلام می کنین یا ما بریم سلام بدیم؟
بیتا خندید و گفت: - نگو بابا .الان سکته رو می زنه ها...اِ... مثل اینکه عروس و داماد بالاخره از میز شام دست کشیدن. الان دیگه وقت شامه!
آروم زدم رو دستش و گفتم: - هی خرسی مثل اینکه منتظری نه؟
خواست بزنه تو سرم که زود از جام بلند شدم و با خنده گفتم: - می رم به مه گل یه سری بزنم!

به حلقه ای که تو دستم برق میزد نگاه کردم.
هونام لبخندی زد و گفت: - مبارکه عزیزم.
سرم رو انداختم پایین. حرفی نداشتم واسه گفتن. اصل زبونم بند اومده بود. بالاخره کار خودش رو کرد و اومد خواستگاری. دوباره به انگشترم نگاه کردم. همه لحظه هایی که با هونام بودم اومد جلوی چشمم. خودمم باورم نمی شد. اون پسر محجوب و خجالتی که جواب سلامم رو به زور می داد منو تا این حد به خودش وابسته کرده بود که تن به ازدواج دادم!منی که همیشه مخالف ازدواج بودم... اما این سرنوشت من بود و نمی شد کاریش کرد!بالاخره منم باید ازدواج می کردم. با لبخند به صورت هونام نگاه کردم. درست مثل قدیما شده بود. خجالتی و کمرو. سربه زیر و محجوب.
نمی دونستم دوروبرم چه خبره. فقط خندهها و نگاه شاد بقیه منو وادار به لبخند می کرد... شاید الان ازدواج برایم زود بود!
مه گل دستمو گرفت و گفت: - اوه پس این آهوی تیز و چابک ما تو دام این هونام خان افتاد.
- ازاین حرفای چرت و پرت نگو. من هیچوقت تو دام نمی افتم. من برده و اسیر نیستم عزیزم!
خندید و گفت: -نه... خودتی. فکرکردم حالت بده. نگو تو ازمنم بهتری!
به پریا نگاه کردم که بالبخند به هونام و من خیره شده بود. نگامو برگردوندم سمت آیدین. خیلی خونسرد داشت باآرش صحبت می کرد. امشب شب بله برونم بود اما چون مه گل و آرش تازه ازدواج کرده بودند اونها رو دعوت کردیم.
به بابا نگاه کردم. بیخیال به قاب عکس روی میز خیره شده بود. وای خدا بازم مامان. انگار تمام ذهن بابام رو مامان به خودش مشغول کرده.
برگشتم سمت هونام که لبخند قشنگی زد و گفت: - می دونستم که مال خودم می شی و اون پسره احمق هیچ شانسی نداره!
با دلخوری نگاهش کردم که گفت: - خب راست می گم دیگه!
هیچی نگفتم که لبخندش پررنگتر شد و گفت: - وای دلم لک زده واسه اون بلبل زبونیت که منو قور...
چپ چپ نگاش کردم که صداشو صاف کرد و گفت: - عذر می خوام.
باتعجب نگاش کردم. دستی روی شونهام نشست. برگشتم طرفش. آیدین بود.
- هی خواهرکوچولو من چه طوره؟
- خوبم. خیلی خوب.
یه جعبه از روی میز برداشت و درش رو بازکرد و گفت: - کوچیکه عزیزم اما...
و یه گردنبند داز تو جعبه درآورد. یه زنجیر ظریف که یه پلاک شکل یه بلور برف که روش پر از برلیان بود، بهش وصل بود.
باذوق گفتم: - وای آیدین محشره.
خندید و گفت: - خوشحالم که خوشت اومد!
و زنجیر رو به گردنم انداخت. خانواده هونام و بابا و پریا هم هرکدوم یه چیزی بهم کادو دادن. بعد از یک ساعت همشون رفتن. آیدین منو رسوند خونه و ازم خداحافظی کرد و رفت خونه. شاخه های گل رز و نرگس و میخک رو با سلیقه دور عکس مامان چیدم.روی اسمش دست کشیدم و زیر لب گفتم:
-سلام مامان.مامان گلم...خیلی وقته نیومدم پیشت.می دونی ، خیلی سرم شلوغ بود.همه چیز پشت سر هم و تو در تو اتفاق افتاد...راستش ، من از یکی از بچه های دانشگاهمون خیلی خوشم اومد و الان باهاش نامزد کردم.
دست به حلقه ام کشیدم و گفتم:
-سه شنبه با هم نامزد شدیم.پسر خیلی خوبیه.مودب و آقا...فقط بعضی وقتا حرصم میده.کاش زنده بودی و می دیدیش.
نفسمو با صدا بیرون دادم و به سنگ قبرهای اطرافم نگاه کردم.
-مامان خیلی تنهام.بابا که فقط حواسش به تو و گذشتشه.پریا که سرش تو کار خودشه.آیدین هم که تازگیها کار پیدا کرده دیگه حواسش به من نیست.منم و خودم.منم و تنهاییم.منم که این وسط سرگردون و تنهام.
مامان کاش بودی یکم باهات درد و دل می کردم و خودمو راحت می کردم.
یه ذره گلاب ریختم رو گلها و براش یه فاتحه خوندم.
به ساعتم نگاه کردم.حدوداً یک بود.از جام بلند شدم و آروم گفتم:
-خدافظ مامان گلم.بازم میام پیشت.فعلاً باید برم.
بقیه گلاب رو ریختم رو سنگش و رفتم سمت ماشین.سوار ماشین که شدم دیدم یه مرد قد بلند رفت سمت قبر مامان و نشست کنار سنگ.یه ذره دقت کردم...بازم بابا.این بابای من انگار کار و زندگی نداشت.بیخیال ماشینو روشن کردم که برگشت طرفم.براش دست تکون دادم که فقط یه لبخند سرد و جدی بهم زد.«اینم که عادتشه گند بزنه به حال آدم»
از بهشت زهرا که بیرون اومدم و رفتم سمت خونه.توی راه تو یه کوچه ای دیدم چند نفر کنار دیوار چمباتمه زدن و با هم میگن می خندن. قیافشون داد میزد معتادن.همه لاغر و بی جون.رنگ پوستشون از بس زیر آفتاب بودن تیره تیره شده بودیه فکری به ذهنم زد.رفتم تو کوچه و جلوشون پارک کردم و گفتم:
-سلام.
یکیشون برگشت طرفم و گفت:
-علک سلام.فرمایش.
-می بخشید من یه چیزی می خواستم ، می خواستم ببینم شما اونو می تونید برام تهیه کنید.
دوتاشون به هم نگاه کردن.دوباره همون مرده گفت:
-تا چی باشه آبجی.
یکی دیگشون گفت:
-مواد می خوای؟
به زور لبخند زدم و گفتم:
-نه...چاقو حرفه ای می خوام.
همون مرده از تو جیبش یه چاقو درآورد و گفت:
-اژ اینا؟
-آره.همچین چیزی.
-ده تومن.
از تو کیف پولم پنج تا دوتومنی درآوردم و گرفتم طرفش.خواست ازم بگیره که گفتم:
-زرنگی؟...اول اونو بده ببینم.
خندید و گفت:
-نه آبجی من حش و حال فرار ندارم.اصلا بیا.
چاقو رو داد بهم.یه دو تومنی دیگه گذاشتم رو پول و دادم بهش.
خندید و گفت:
-به سلامت...مواد پواد و تفنگ و چاقو و خلاصه هر چی خواستی در خدمت هستیم.
الکی لبخند زدم و دنده عقب گرفتم.هر چی باشه چاقو از قیچی که تو کیفم بود خیلی خیلی بهتر بود.
گوشیمو از کیفم بیرون آوردم و به مه گل زنگ زدم،بوق اشغال میزد.به فرنوش زنگ زدم،خونه نبود.به عسل زنگ زدم، رفته بود پارک.
گوشی رو انداختم تو کیفم.این هونامم از صبح بهم زنگ نزده بود.صدای شیکمم خبر از گرسنگی می داد.یاد همون رستوران افتادم که با هونام رفتم.اونجا می تونستم نیلوفرم پیدا کنم.یکی دو ساعت طول کشید تا رسیدم به رستوران.ماشینو پارک کردم و رفتم سمت در ورودی.
وارد رستوران شدم که شدم رو اولین میز دو نفره خالی نشستم و سرمو انداختم پایین.
چند دقیقه بعد گارسون اومد کنارم و گفت:
-سلام خانم.خوش آمدید.چی میل دارید؟
داشتم به منو نگاه می کردم که یکی گفت:
-آقای میرزایی همون غذای همیشگی رو بیاذ.
برگشتم طرفش که لبخند زد و کنارم نشست.
گارسون هم لبخندی زد و گفت:
-خوش اومدید خانم نورانی.چشم الان براتون میارم.
گارسون که رفت نیلوفر گفت:
-سلام.
-سلام.
لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
-خوشحال شدم دیدمت
فقط لبخند زدم .نیلوفر یه نگاه بهم انداخت و گفت:
-پس بالاخره فهمیدی که من به نفعت حرف می زنم و اومدی.
-نه.فقط حس کنجکاوی و شکم گرسنم منو کشوند اینجا.
-از بابت غذا که خیالت راحت.غذای اینجا محشره.اما کنجکاویت درباره چیه؟
-همون حرفایی که اون روز زدی.تو چی می خوای از من نیلوفر خانم.
پوزخندی زد و گفت:
-اگه حس کنجکاویت خیلی گل کرده با خیال راحت ناهارتو بخور...سر فرصت همه چی رو بهت میگم.وقت زیاده.زیاد.
دوباره نگاهی بهم انداخت و گفت:
-مبارکه.
-چی؟
-ازدواج کردی.
به حلقم نگاه کردم و گفتم:
-نامزد .
-مبارکه.
-ممنون.
-خب...نامزدتو دوست داری.
-آره خیلی زیاد.
-ازش شناختی داری؟
-آره.
-چه قدر؟
واقعا من چه قدر درباره هونام و خانوادش می دونستم.
-راستش...
-هیچی.مگه نه؟
سرشو انداخت پایین و گفت:
-نظرت درباره نامزدت چیه.
-آقا و محجوب و آروم.پسر خیلی خوبیه.
-فقط همین؟
-نه.خیلی صادق و ...
مثل برق گرفته ها صاف از رو صندلی بلند شد و یه چیزی زیر لب گفت.
-چیزی شده نیلوفر خانم.
دستمو محکم گرفت و گفت:
-پاشو.
-جانم؟
-بهت گفتم پاشو.
از جام بلند شدم که کیف خودمو و خودشو از رو صندلی برداشت و منو به سمت در کشوند.طوری که دنبالش می دویدم.دزدگیر ماشین رو زد و گفت:
-سوار شو.
نگاش کردم که بلند داد زد:
-بهت گفتم سوار شو آهو.
با تعجب گفتم:
-تو اسم منو از کجا می دونی.
-گفتم سوار شو.
و هولم داد سمت ماشین.سریع ماشینو روشن کرد و حرکت کرد..نیم ساعت بعد جلو یه خونه پارک کرد و گفت:
-پیاده شو...اینجا خونه منه.
از ماشین پیاده شدم که گفت:
-باید یه چیزایی ببینی.
دوباره دستمو گرفت و درو باز کرد.شاید فکر می کرد از دستش فرار کنم.از پله ها بالا رفتیم.طبقه دوم روبرو یه در وایستاد و گفت:
-اینم از خونه من.
و درو باز کرد.
-برو تو.راحت باش.
کفشمو درآوردم و رفتم تو.یه خونه هفتاد هشتاد متری بود.ست خونه کرم رنگ بود.رو میز پر از برگه و فاکتور و کلا خونه بهم ریخته ای بود.نیلوفر تقریبا هولم داد سمت اتاق.رفتم رو تخت نشستم که از تو کمد یه کیف بزرگ در آورد و درشو باز کرد . یه شناسنامه ازش بیرون آورد و داد دست من.بهش نگاه کردم که گفت:
-بازش کن...
به صفحه اولش نگاه کردم.مگه چه ایرادی داشت که اینجوری گفت بازش کن.دوباره به صفحه اول نگاه کردم که دستشو آورد جلو و صفحه دوم و سوم شناسنامه رو آورد.ازدواج کرده بود اما مهر طلاق نشون می داد که از شوهرش جدا شده.یه لحظه فضولیم گل کرد و به اسم همسر سابقش نگاه کردم...اما کاش هیچ وقت نگاه نمی کردم.دستم می لرزید.نفسم بند اومده بود.احساس می کردم همه ی بدنم خیس عرقه.شاید داشتم می مردم.با صدایی که کمتر از فریاد نبود گفتم:
-نیلوفر نیکزاد...تو دختر عموشی؟...هونام شوهر تو بوده ؟؟؟!
نیلوفر فنجون قهوه رو داد دستم و گفت:
-خودتو زیاد عذاب نده.اون ارزش نداره.
هنوز گیج و منگ بودم.انگار هنوز باور نکرده بودم که چه بلایی سرم اومده.هنوز باور نکرده بودم که هونام چی کار کرده.
-اون یه آدم پسته....هر چند شایسته اسم آدم هم نیست.اون یه حیوونه.با من که زنش بودم مثل یه ...
-نیلوفر تو رو خدا یه لحظه ساکت شو.من هنوز نمی تونم اینو قبول کنم.
از جاش بلند شد و رفت سمت اتاق و با چند تا آلبوم عکس برگشت.یکی از آلبومها رو داد دست من و گفت:
-می تونی ببینی.
همه ی عکسها از هونام و نیلوفر بود.تو شهرهای مختلف.
نیلوفر-این آلبوم عکسهای چهار سال پیشه. با هونام رفته بودیم ایران گردی.
یه آلبوم دیگه رو باز کردم.فکر کنم برای چند سال پیش بود.چون موهای نیلوفر کوتاه تر بود و چهره ی هونام با الانش زمین تا آسمون فرق داشت.
نیلوفر-اینجا هشت سال پیشه...ماه عسلمون.
سرمو با ناباوری تکون دادم که گفت:
-این آلبوم رو بگیر تا دیگه همه چیز باورت بشه.
آلبوم رو که باز کردم دیگه واقعا با یه مرده فرقی نداشتم.احساس می کردم تو یه فریزرم.تنم سرد سرد بود.دستام طوری می لرزید که نیلوفر هم هول کرد و رفت برام یه پتو آورد.
دوباره به عکس نگاه کردم...عروسی هونام و نیلوفر بود.هونام داشت با خنده انگشت نیلوفر رو که مطمئناً عسلی بود گاز می زد.
نیلوفر-حالا باورت شد.
فقط سرمو تکون دادم.
-دوست داری همه چی رو بدونی.
-اوهوم.
-همه چی از مهمونی دوست خانوادگی بابام شروع شد.بابام و عموم چندین سال با هم قطع رابطه داشتن.سر ارث و میراث.تو اون مهمونی ما دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم و دوست مشترک بابام و عموم اونا رو آشتی داد.من اون موقع هیجده سالم بود و هونام تازه بیست و دو سالش شده بود.تو اون مهمونی هونام خیلی دور و ورم بود و هوام رو خیلی داشت.فکر کردم چون تازه خانوادمون با هم آشتی کردن اینجوریه.اما وقتی بعد از شش هفت ماه رفت و آمد ازم خواستگاری کرد فهمیدم قضیه جدیه.هونام خیلی مهربون و با ادب بود.دانشجو سال آخر شیمی بود.بعد از اینکه لیسانس می گرفت می خواست تو شرکت باباش کار کنه.بعد از یه مدتی منم ازش خوشم اومد و قرار به این شد که هروقت هونام کار و بار درست و حسابی پیدا کرد با هم ازدواج کنیم. وقتی کنکور شرکت کردم و هونام درسش تموم شد و تو شرکت باباش مستقر شد ، با هم ازدواج کردیم.
تا گذشت و گذشت و رسید به پنج سال پیش.هونام دیگه از کارش راضی نبود.رفت تو یه شرکت دیگه استخدام شد.مدیر شرکت همون بابای شروین خان بود که اون روز باهاش اومدی تو رستوران.اون روز هم من همونجا نشسته بودم.بگذریم ، اون موقع هونام داشت خودشو واسه کنکور آماده می کرد.عشق معماری خفش کرده بود.قبول هم شد و دوباره رفت دانشگاه.بعد از یه مدت زود می رفت و دیر میومد . به خودش خیلی می رسید.بهونه می گرفت.دیگه به من خیلی کم توجه می کرد. کارش به جایی رسید که هر چند شب یه بار مست و گیج میومد خونه و تا صبح حال خوبی نداشت.یه روز شروین اومد دم خونمون و گفت به هونام بگم دیگه دور و بر خواهرش نباشه .مثل اینکه خواهرش خواستگار داشت و هونامم دور و برش می پلکید و اونم خواسته بود به هونام مودبانه تذکر بده. اینو که شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد.بعد از اون چندین بار تعقیبش کردم.تو راهش جلوی دخترا ماشینو نگه می داشت و بعد از کلی مخشو زدن دختره سوار می شد و می رفتن یه رستورانی کافی شاپی و بعد می بردش تو یه خونه تا...
صدای هق هقش منو از بهت و ناباوری درآورد.اشک خودمم روی گونه هام روون بود.دلم می خواست سرمو بزنم به دیوار.خودمو بکشم.
نیلوفر اشکاشو پاک کرد و ادامه داد:
-یکسال کارش این شده بود...تا اینکه دیگه صبرم تموم شد و رفتم تو همون خونه.در باز بود و منم رفتم تو خونه.خدا اون روز رو نصیب هیچ کسی نکنه...امیدوارم هیچ کس روزی رو نمینه که شوهرش با یه زن هرزه خیابونی...
انقدر گوشه لبم رو جویده بودم که شوری خون که هیچ.گرمی خون رو که روی گردنم سر می خورد حس می کردم.نیلوفر یه دفعه زد زیر میز و هر چی روش بود ریخت رو زمین.سرشو با دستاش گرفت و با گریه گفت:
-اون یه کثافت بود.یه آشغال.یه(...).اون پست فطرت زندگیمو به باد داد.همه ی احساسمو.همه ی جوونیمو.عاطفمو.عشقمو.
مثل دیوونه ها شده بود.منم دست کمی از اون نداشتم.انقدر انگشتمو تو دستم فشار دادم که احساس کردم ناخونام دیگه از جاشون دراومدن و دستم سوراخ شده.نیلوفر نشست رو زمین و سرشو تکیه داد به دیوار و گفت:
-دیگه نتونستم طاقت بیارم.دیگه این زندگی نکبت بار رو نمی خواستم.اما اون باورش نمی شد.فکر می کرد باهاش شوخی می کنم.یکسال کار من شده بود دادگاه و دادگاه و دادگاه.اون آشغال گریه کرد ، التماس کرد، حتی به پام افتاد.به غلط کردن افتاد.گفت توبه می کنه.گفت دیگه این کارا رو نمی کنه....اما دیگه من نمی تونستم تحمل کنم.آهو خیلی سخته که تو اوج جوونی بفهمی همه زندگیت هیچ و پوچ بوده و بازیچه یه هوس باز.با شهادت شروین و شکیبا و چند تا از اون دخترای خیابونی و روزبه یکی از هم دانشگاهیاش ، ما از هم جدا شدیم.شکیبا خیلی هوامو داشت.تا اینکه اونم ازدواج کرد و رفت آلمان.الانم هر از گاهی بهم زنگ میزنه و با هم درد دل می کنیم.به کمک شروین و روزبه و آیسان خواهر شروین ، دوباره برگشتم به همون روزای خوشی که داشتم.تو شرکت شوهر آیسان استخدام شدم. شرکت هواپیمایی بود.می رفتم کلاس زبان و دانشگاه و روزمو می گزروندم.تا زد و دیگه از شروین هم خبری نشد.آیسانم مشغول زندگی خودش بود.دو سه ماه بعد از طلاقمون فهمیدم از اون آشغال نامرد باردارم.با اینکه از هونام بیزار بودم اما دلم نمیومد بچه رو از بین ببرم.اما دکترا تشخیص دادن که بچه بیماره.نباید به دنیا میومد.خدا می دونه چه قدر سخته که یه بچه هر چند کوچیک رو از مادرش جدا کنن.بچم مرد و رفت.اما خودم موندم.خودم موندم و تنهاییم.
از روزبه شنیدم هونام هم عوض شده.دوباره آقا و محجوب.آروم و مودب.یکی دو سال گذشت ؛ یه روز روزبه بهم گفت از یه دختری خوشش اومده که اسمش آهوِِ...اما مثل اینکه هونامم از تو خوشش اومده بود.می دونست که روزبه جریان من و هونام رو می دونه و می خواست بهت بگه چی بین من و هونام گذشته.واسه همین یه گوش مالی حسابیش داده بود.اما بین بچه های دانشگتون پیچیده بود که روزبه پسر سربه راهی نبوده و هونامم مثلا غیرتی شده و حقش رو کف دستش گذاشته.اما اینجوری نبوده.اون روز هم که شروین رو تو رستوران با تو دیدم فکر کردم با هم نامزدین یا چیزی تو همین مایه ها.اما حلقه ای ندیدم.از اون به بعد هم تو رو تعقیب کردم.اون روز که تو رو با هونام دیدم می خواستم بیام جلو و همه چی رو بهت بگم.اما سر و کله ی شروین پیدا شد.
بالاخره تونستم اون روز باهات حرف بزنم.اما تو کله خر تر از اون چیزی بودی که فکر می کردم.باید منتظر می شدم تا خودت بخوای بدونی چی دور و برت اتفاق می افته.و منتظر شدم تا امروز که خودت اومدی.
سرشو انداخت پایین و اشکاشو پاک کرد.چشمش که افتاد به من خشکش زد و با وحشت گفت:
-چه بلایی سر خودت آوردی.
اما من کر شده بودم.هیچی برام مهم نبود.فقط دروغهایی که هونام بهم گفته بود تو ذهنم بود.نیلوفر بازم گفت:
-چرا از لبت خون اومده.چرا اینجوری شدی؟
فقط تونستم بگم «یه لیوان آب...»
زود دوید طرف آشپزخونه و یه لیوان آب برام آورد.یه ذره که از آب خوردم بغضم ترکید.نیلوفر سعی داشت آرومم کنه.
هولش دادم و از جام بلند شدم و لیوان رو پرت کردم زمین که شکست و هزار تیکه شد.رفتم سمت در و کفشهامو پام کردم.دلم می خواست همین الان هونامو با همین دستام بکشم.نیلوفر دوید طرفم و دستمو گرفت و گفت:
-کجا میری؟
-قبرستون.
-اون که جای منه.
آروم منو برد سمت مبل و گفت:
-بشین و به اعصابت مسلط باش.یه تیکه از لیوان شکسته رو برداشت که یه دفعه گفت:
-آخ دوباره از گوشه لبت داره خون میاد.پاشو بریم یه درمونگاه.
-نمی خواد.
به زور دستمو گرفت و برد سمت در.خودش کفشاشو پاش کرد و گفت:
-راه بیوفت دیگه.اینجا یه بیمارستانه.میریم قسمت اورژانسش.
چند تا خیابون پایین تر بیمارستان بود.وقتی رفتیم تو یه پرستار نگاهی به من انداخت و گفت:
-عزیزم بشین رو اون تخت تا بیام.
نیلوفر گفت:
-برو بشین اونجا تا بیام.
-کجا میری؟
-یه لحظه صبر کن الان خودت می فهمی.
همون پرستار اومد تو اتاق و گفت:
-چی کار کردی با لبت عزیزم.
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.دو سه دقیقه بعد صدای قدمهای محکم و شتابزده کسی که به اتاق نزدیک می شد باعث شد سرمو بیارم بالا و به در اتاق نگاه کنم.در که باز شد اول نیلوفر اومد تو و بعد شروین.دهنم از تعجب باز مونده بود.مگه شروین پزشک بود.روپوش سفید و کارتی که روی روپوشش بود نشون می داد که حدسم درسته.وقتی هم که پرستار گفت «آقای دکتر مشکلی پیش اومده» ، فهمیدم که 100% پزشک این بیمارستانه.
شروین-خانم لطفا بفرمایید.من خودم بخیه می زنم.
پرستار چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون.
شروین-چه بلایی سر خودت آوردی آهو.
روبروم وایستاد و گفت:
-دهنتو باز کن ببینم.
من به جاش کارتشو از جیبش درآوردم و گفتم:
-تو دکتر نیستی.
خندید و گفت:
-چرا هستم.
آره کارت بیمارستان بود.اسم و فامیل شروین عکسش نشون می داد که پزشکه.
کارتو گذاشتم تو جیبش و دهنمو باز کردم.
بازم خندید و گفت:
-واخ واخ.تو با خودتم سر جنگ داری دختر.ببین چی به روز گوشت لبش آورده.
-حالا انگار چی شده.
-خیلی جویدیش.
نیلوفر-حق داشت.من جای اون بودم بدتر از اینو انجام می دادم.
شروین برگشت مات و متحیر برگشت طرف نیلوفر و گفت:
-نگو که بهش گفتی.
-مجبور شدم.باید می فهمید.
شروین با عصبانیت گفت:
-تو برای چی این کارو کردی؟
-اونا با هم نامزد کردن.نمی تونستم بهش نگم.نمی تونستم تحمل کنم یکی دیگه مثل خودم بدبخت بشه.
شروین با ناباوری گفت:
-نامزد کردن؟
به دستم نگاه کرد و گفت:
-غلط کردن...ببین آهو بزار یه چیزی بهت بگم.این هونام یه عوضی به تمام معناس.اون دوست نداره.فقط و فقط قصدش یه چیزه.که اونم...
پرستار اومد تو اتاق و گفت:
-آقای دکتر لطفا آروم تر.خودتون می دونید که...
شروین بی حوصله گفت:
-خانم شما کار بخیه رو انجام بدید.من کار دارم.
و از اتاق بیرون رفت.نیلوفر گفت:
-من بیرون منتظرم.
یک ساعت بعد جلوی همون رستوران پارک کرد و گفت:
-بیا بریم یه چیزی بخوریم.
-نه.میل ندارم.می خوام برم خونه.
مطمئنی؟
-آره.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت ماشین خودم که گفت:
-کیفت یادت رفت.
از گرفتم که گفت:
-امیدوارم چیزی بهش نگی و به روی خودت نیاری....یادت باشه که اون اصلا ارزش نداره...خدافظ.
فقط سرمو تکون دادم و سوار ماشین شدم.به آیندم فکر کردم.آینده ای که فقط با هونام تصورش کرده بودم.از هونام به قدری بدم اومده بود که خدا می دونست.دلم می خواست می کشتمش اما نمیشد.دلش رو نداشتم.نمی تونستم.یه لحظه چهرش اومد تو ذهنم.اما یه خط پررنگ قرمز روش کشیدم و صدای آهنگ رو زیاد کردم.می خواستم به خودم بیام.می خواستم برگردم به همون دورانی که خوش بودم.برام مهم نبود که اوایل مهره.کولر رو روشن کردم.من آهو ام.کسی که هیچ وقت کم نمی آورد.پس الانم باید همون جوری باشم.حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو نداشتم.فقط دلم می خواست تنها باشم.رفتم سمت خونه.انگار خسته بودم.آره.از این روزگار خسته بودم
قطره های بارون که روی صورتم نشست منو به خودم آورد.چند تا پسر در حالی که می خندیدن با سرعت از کنارم رد شدند و یکیشون گفت:
-خانم پاشو داره بارون میاد.الان خیس میشیها.
فقط یه لبخند تلخ زدم و از جام بلند شدم.رفتم سمت ماشین و دزدگیر رو زدم و سوار شدم.رفتم سمت خونه بابا.دیگه بارون بند اومده بود که رسیدم خونه.از ماشین پیاده شدم و زنگ رو زدم.
-کیه؟
-آیدین درو باز کن.
-به به.آهو خانوم.بفرما تو.
درو هل دادم از پله ها رفتم بالا.دوباره آیدین درو باز کرد و گفت:
-کادو ندی نمی زارم از در بیای تو.
جعبه ای که توش کروات بود رو گرفتم طرفش و گفتم:
-تولدن مبارک.بیا حریص بدبخت.
-من پای کادو که وسط میاد چیزی نمی فهمم.
-دارم می بینم.
-خب چرا نمیای تو؟
-کار دارم.باید برم.
-یعنی چی؟آدم تولد یه دونه برادر خوشگل و عزیزش رو ول می کنه می چسبه به کار و زندگیش؟
-آیدین به خدا اصلا حال و حوصله ندارم.
اخم کرد و گفت:
-یعنی می خوای بری؟
-آره.
در رو بست و از پشت در گفت:
-برو به سلامت.
با پا محکم زدم به در و گفتم:
-به جهنم.
از پله ها رفتم پایین و درو باز کردم و رفتم سمت ماشین که آیدین در رو باز کرد و گفت:
-شوخی کردم کوچولو.
اهمیت ندادم و ماشینو روشن کردم و از رفتم سمت خونه خودم.
گوشیم زنگ خورد.هونام بود.
-سلام.
-سلام عزیزم کجایی؟
- به تو ربطی داره
-بیکاری؟
-به تو...
-می تونی بیای یه جایی؟
-چی میگی هونام.
-خواهش می کنم بیا.کارت دارم.
آدرس رو گفت و گوشی رو قطع کرد.ای بابا.آدرسش که همون پارکی بود که الان اونجا بودم.
ماشین رو پارک کردم و رفتم رو یه نیمکت نشستم.
احساس کردم یکی کنارم نشست.بازم هونام.درسته که من به اصرارش اومده بودم پارک.اما وقتی دوباره دیدمش داغ دلم تازه شد.سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت ماشین که دستمو گرفت و گفت:
-وایستا آهو.تو رو خدا وایستا.
برگشتم طرفش و گفتم:
-امروز تو پاساژ آدم نشدی؟...هونام به چه زبونی بگم که دیگه نمی خوام ببینمت.ما دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.هیچی.
-اما من به چه زبونی بهت بگم که دوست دارم ببینمت.بگم که دلم برات تنگ شده.بگم دوستت دارم.بگم غلط کردم.بگم ببخشید.
-نیاز به زبون نیست هونام خان.من دیگه اون دختر خر و احمق قبلا نیستم که خام تو هفت خط روزگار شدم.تو یه آدم هرزه و آشغال و ...
چشاش از تعجب گرد شد و گفت:
-چی میگی آهو.
-خودتو به کوچه علی چپ نزن آقا پسر.نگو که نمی دونی.
-چی رو آهو؟
از تو کیفم عکس عروسی هونام و نیلوفر رو درآوردم و گفتم:
-ببینم چیزی یادت میاد؟
وقتی عکسو دید قیافش دیدنی بود.رنگش شد عین گچ سفید.لبهاش می لرزید.دستاش شل شد.اصلاً تمام بدنش شل شد. یه نگاه به عکس و یه نگاه به من انداخت و آروم گفت:
-اینو از کجا پیدا کردی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-آلبوم خاطرات یکی از دوستام.
با ناباوری نگام کرد که گفتم:
-نیلوفر نیکزاد...دختر عموی جنابعالی...همسر سابقتون.یادت اومد؟
بازم بر و بر نگام کرد.اون قرار بود همسرم بشه.اما الان برام یه مرده بود.من کینه ای نبودم اما بد ضربه ای بهم خورده بود.همه ی عشقم ، عاطفم ، دردم ، غمم ، زندگیم ، غرورم ، جوونیم ، غصه هام خلاصه شد تو دستم.انگار اون دست خودم نبود.با تمام قدرت یه سیلی زدم تو صورتش.طوری که تلو تلو خورد و به سمت عقب رفت.انقدر محکم که احساس کردم دست خودم از بین رفت.با نفرت تف انداختم تو صورتش و گفتم:
-خیلی پستی.خیلی آشغالی...دیگه هیچ ارزشی برام نداری.دیگه برام از این تف هم بی ارزش تری.
دنبالم دوید و گفت:
-آهو تو رو خدا صبر کن.به خدا غلط کردم.به قرآن دوست دارم.
با کیفم محکم زدم به دهنش و گفتم:
-خفه شو آشغال.اسم خدا و قرآنشو تو حرفات نیار که میزنم لت و پارت می کنم.
صدای گریش دلمو ریش ریش می کرد:
-آهو به خدا من عوض شدم.آهو تو رو خدا منو ببخش.به خدا دیگه اون آدم قدیم نیستم.
فقط سرمو با تأسف تکون دادم و سوار ماشین شدم.

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 13:27 ] [ هاجر ] [ ]